شهر
سر راه نشسته است ُ
سرفه می کند
ساعت مچی ات تو را پرت می کند
طرف ِ داغ تابستان
تو ریش می گذاری
من روسری سیاه
می ترسمُ و سطرها
می ترسمُ و عکس ها
می ترسمُ و انگشت ها
کفش ها بال ها و گهواره ها. 

چه اهل کلاغی دارد این شهر
خاک دیوانه می شود در کوچه ها
خود را می پاشد به خانه های بی پنجره ُ
دست های معلق ُ
کاسه های شکسته ُ
شانه های چوبی
با این عروسک
می افتیم میان گل های پیراهنم
و این شهر هر روز
در خواب های من منفجر می شود
و من هی از خواب می پرم
هی می پرم ُ و سرم را
خاطراتم را
می پاشم به بلندگو ها و روزنامه ها
آه ! خاک اما هنوز
آسمان را صدا می کند.

شیدا محمدی

Los Angeles 17 می 2009

Sheida Mohamadi